بود یکی ، یکی نبود.
در آن مثل که خالقی به جز خدای مهربان نبود
خیال و ذهن کودکی
اسیر قصه گشته بود.
در آن زمان که روی سفره مان حضور خاک ها نشسته بود
بگو خدای مهربان قصه ات، خدای بـــــــود؟!
همان شبی که رعد بود و غرش سپهر بی کران و
زیر سیلی تر شبانه ات
تنم بر این زمانه چتر مانده بود و سرپنا نبـــــــــــــــــــــود
خدای مهربان قصه ات بگو کجـــــا؟ کجای رفته بود؟
در ابتدای کوچه ای و انتهای ظلمت شبانه ای که مادرم مریض بـــــود
چه خوب دیده ام
پدر غرور سنگی اش شکسته بود
و بر جبین او هزار شرم روسیاه
به سان شبنمی نشسته بود
وآن دمی که دست سرد مادرم بدون نبض مانده بود
در آن سیاه شب
خدای مهربان قصه ات به خواب رفته بود؟
و این سوال ذهن کودکی که ابتدای قصه بود.
این بار برای تو می خواهم بنویسم .پرستوی کوچک کوچنده ی من! اگر بدانی بعد از تو چه خواهد شد!من فقط در این اندیشه مانده ام که اگر تو رفتی، آیا باز هم خورشید از شرق طلوع خواهد کرد؟!! آیا آبی آسمان آبی خواهد ماند؟ خاکستری نخواهد شد؟؟؟!
پرستو !
نازنین ِ کوچک من!
باز خواهی رفت؟
باز تا بی کرانه
تا افق های پراز امید و نومیدی!
باز خواهی رفت؟
تا کدامین می روی بی من؟
تا افق های پراز امید؟
یا که نومیدانه می رانی و سر در لاک تنهایی ...؟؟!
***
سرت خوش باد!
و می دانم دل کوچنده ی کوچک
باز هم
هوای کوچ کردست.
***
مسافر !
خسته ی کوچک!
پرستو !
نازنین ِ کوچک من!
با تو هستم آی ! خدانشناس کوچنده!
در این وادی که می رانی
سفر خوش باد و آسوده!
آنسوتر که خواهی رفت
در آن وادی
گل خوشرنگ نرگس هست؟
اینسو هست!
بسان چهره ی من ، گل خوشرنگ نرگس هست؟!
***
پرستو !
نازنین ِ کوچک من!
سفر خوش باد و آسوده!
دغدغه،دغدغه ی استخوان ساکروم است!
وای که کمرهامان تا دنبالچه زیر بار تورم است!
در زمانه ای که "تاید" دغدغه اول مملکت است
عشق و شراب و رندی دغدغه آخر است.
***
لباس های بو گرفته ی دوستانم نشان چیست؟!
آیا نگفته ام که "تاید" دغدغه ی اول مملکت است؟
***
صندوق ذخیره نذری ته کشیده است!
خوب می دانم تقصیر، تقصیر روابط دختر و پسر است!!
اصلا ما را چه به روابط دختر و پسر؟!
دغدغه ی اصلی ما همان تاید هشتصد تومن است!
نه! نه! ببخشید!
دغدغه ، دغدغه ی استخوان ساکروم است!
***
به خدا من از سهمیه بندی بنزین چیزی نگفته ام!
کمیته انضباتی حق مسلم من است؟
من ادامه نمی دهم بگذریم...
دغدغه ی اصلی من چرک های مانده بر لباس های دوستان من است
آری!دغدغه، دغدغه ی تاید هشتصد تومن است!
سالها در پی آن
من به خود می نگرم که ببینم چه در کیسه ی عمرم دارم.
می روم تا بروم
می روم تا برسم
به همان پرسش بی پاسخ تو
که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
روزها می گذرند
سالها در پی آن ...
"آسمان " صاف نیست! آسمان ابری می شود.
"آسمان" گاهی تیره و تار می گردد
حرض چند گاهی هم نقاب آبی به رخ می کشد.
من آسمانی را که با چند تکه ابر چهره اش به هم م یریزد و مغلوب دود و دم می گردد ، نمی خواهم!
"آسمان" بد است!
خورشید را اجازت نمی دهد که بماند
حتی با شب هم بدرفتاری می کند
من آسمانی که ستاره ها را می کشد دوست ندارم.
"آسمان" نمی تواند آبی بماند،تیره می شود.
آیا "آسمان" مصداق درویی نیست؟
می خواهم زین بعد نوشته هایم را به "سحر" تقدیم کنم.
"سحر" به من راست می گوید
دروغگو نیست
هر صبح می آید
رنگ و رویش اگرچه تار است ولی ثابت می ماند.
پاک است.
من سحر را دوست می دارم و از "آسمان" بیزارم.
آیا آسمان مصداق درویی نیست؟


