آري افطار ِ ُرطب در رمضان مستحب است
روز ِ ماه ِ رمضان زلف ميفشان که فقيه
بخورد روزهً خود را به گماني که شب است
زير ِ لب وقت ِ نوشتن همه کَس نقطه نهد
اين عجب نقطهي خال ِتو به بالاي لب است
يارب اين نقطهي لب را که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاد چشيدن ادب است
شاطر عباس صبوحی (با تخلیص)
شوق است در جدایی و ، جور است در نظر
هم جور به ، کــــــــه طاقت شوقت نیاوریم
دو دلشكسته در انزوا به هم برسند
ضریح و نذر رها كن بعید می دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسندبنده را نام خویشتن نبود ......... هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ........ ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر ......... سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار........ زر فشانند و ما سر افشانیم
هر گلی نو که در جهان آید ......... ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ......... ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری ........ ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست ......... در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار ......... همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ........... ترک یار عزیز نتوانیم
سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…
سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به .....
ادامه مطلب
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم
کس ندیدهست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا میبینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما میبینم
حضرت حافظ
شعر یه کم طولانیه!
ادامه مطلبو در زیر ببینید!
ادامه مطلب
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
"آه من بسیار خوشبختم "
رود از پای صنوبر ها ، تا فراتر ها می رفت .
دره مهتاب اندود ، و چنان روشن کوه ، که خدا پیدا بود .
سپهری
کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. …
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري….
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسید و اين رنج است .
زندگي يعني اين....
ناگهان چشمم بیافتاد اندرون خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره
تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
کارو (به تصحییح خودم)
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
سوی یک قطره چرا باید شتافت؟...
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم ....
"حضرت حافظ"
من از او پرسیدم:
دل خوش سیری چند؟
سهراب سپهری
بوسه اي داد؛ چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم ...
ما چون زدری پای کشیدیم ،کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم ،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی که پریدیم،پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز، غلط بود حالا که رماندیم و رمیدیم،رمیدیم
وحشی بافقی
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
"محمد علی بهمنی"
چند وقت است که هر شب به تو می انديشم
به تو آری به تو يعنی به همان منظر دور
به همان سبز صميمی به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويری
که سراغش ز غزل های خودم می گيری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
يعنی آن شيوه ی فهماندن منظور به هم
به تکلم به تبسم به دل آرايی تو
به خموشی به تماشا به شکيبايی تو
به نفس های تو در سايه ی سنگين سکوت
به سخن های تو با لهجه ی شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ی ديدار من است
يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
ای بی رنگ تر از آيينه يک لحظه بایست
راستی اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اينکه از پشت دل اميد پيدا شده است
و تماشا که اين خيل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تويی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ...
حمید مصدق
جمعی متحیرند در شک و یقین
ناگاه منادیی بر آید زکمین
کای بی خبران راه نه آنست نه این
"خیام"
در مدرسه از نشاطمان کم کردند.
از شادی ارتباطمان کم کردند.
وقتی که به هم عشق تعارف کردیم.
از نمره انظباطمان کم کردند.
سهم من این شُدست ، چرا گریه می کنی؟
از سرنوشت مبهم من یا که... بگذریم!
این قسمت من است از این عشق لعنتی
اما تو خوب باش گُلم، ما که... بگذریم!
آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
کس واقف ما نيست که از ديده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
در سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
دي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد
هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
اي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه
زان پيش که گويند که از دار فنا رفت
سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری از برای دل ما قحط پریشانی نیست

وع وع وع همي كند حاسدم از شلقلقي
وع وع وع چه گويدم طفلك مهد بسته را
دق دق دق همي رسد گوش مرا ز وق وقي
قو قو قوي بلبلان نعره همي زند مرا
قم قم قم شب غمان تا به صبوح ساقيي
تن تن تن ز زهرهام پرده همي زند نوا
دف دف دف از اين طرب پرده درد ز رق رقي
گل گل گل شكفت و من بلبل بينو ا شدم
غل غل غل همي زنم در چمنش ز وق وقي
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نوا
كف كف كف مرا مده در ظلم عشقشقي
دم دم دم همي دهد چون دهلم هواي او
خم خم خم كمند او ميكشدم كه عاشقي
دل دل دل ز زلف او ره نبرد به هندو چين
غم غم غم ظلام آن ره زندش كه عاشقي
دو دو دو چو گوي شو در خم صولجان او
مي مي ميرسد ترا جم جم جام حق حقي
حق حق حق همي زند فايض نور شمس دين
دق دق دق منه بخود حرف خرد كه دق دقي
دامان مرا سخت گرفتی که مرو
امروز که دل به دیگری دادی
کفش کج من راست نمودی که برو
گر نوشت٬بد نوشت...
اما باور کن سرنوشت را نمی توان از سر نوشت.
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیستفرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست



